مؤلف مجهول
26
تحفه ( در اخلاق و سياست ) ( فارسى )
مستلزم وجود اوست و تخلّف حيات و معاش از او متعذّر باشد ، باطفاء چراغى يا انتثار شكوفهء باغى مضرتى لاحق شود . بدينسبب كه مضرتى خاص است مذمتى عايد منافع عامّ نگردد ، و منافع كلى بمضارّ جزوى سمت قبح نگيرد . و بعضى وجود ملوك را بشب تشبيه كردهاند كه مردم چون از خريد و فروخت [ 17 پ ] و دريد و دوخت فارغ شوند ، روى بآرامگاه نهند و پاى در دامن استراحت كشند و دست از گفتوشنود بازدارند و بآسايش خواب قوى را كه بسبب تردّد كلالت پذيرفته باشد قوتى دهند . شايد كه دزد ظفر يابد و كالاى ايشان ببرد و هوامّ و حشرات ايشان را رنجه دارند . برين سبب نعمت « وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ لِباساً » « 1 » را بكفران مقابل نتوان كرد و مضرّت اندك را با منافع نامحدود مساوى نشايد داشت . و بعضى گويند وجود ملك مانند روزست ، كه حقتعالى آن را سبب معاش « وَ جَعَلْنَا النَّهارَ مَعاشاً » « 2 » و تحصيل مال و رياش خلق گردانيد ، و در آن نيز خصومات و وقايع واقع شود . على الجمله ؛ هرچه [ از ] مكمن « 3 » عدم بمشيع ظهور پيوست ، و اگرچه منافع آن نامحصور باشد ، من جميع الوجوه او را منفعت مطلق نتوان گفت ، بل كه هرچيز كه وجود او را محض منفعت شمردهاند از مضرّتى خاصّ خالى نيست . اما هرچه او را منفعت خاصّ و مضرّت عامّ باشد آن را بلا بايد شمرد . و اگر صفو مشارب لذات دنيا از شوايب كدورات منزّه بودى و ميسور حالات آن از معسور در پناه عصمت افتادى ، مطلوب هيچ [ 18 ر ] رجاپيشهء اهل بضاعت در سير عدم محجوب نماندى . و نيز گفتهاند : منزلت سلاطين با رعيّت مانند دلست با تن ؛ هرگاه كه مزاج
--> ( 1 ) - قران 78 : 10 . ( 2 ) - قران 78 : 11 . ( 3 ) - ص : ممكن .